|
"شب ادراری های مقدس من"
|
نا خدا را به خدایش بسپاریدش....... نا خدا را به خدایش بسپاریدش.......
نا خدا را به خدایش بسپاریدش.......
نا خدا را به خدایش بسپاریدش....... نا خدا را به خدایش بسپاریدش.......
نا خدا را به خدایش بسپاریدش.......
نا خدا را به خدایش بسپاریدش....... نا خدا را به خدایش بسپاریدش.......
نا خدا را به خدا بسپارید...
یه جاذبه ی مسخره ،
مثل چادر مشکی یه مادر که وقتی داری از سرما می میری پهن میکنه روت تا گرمت شه.حالا زیر چادر سیاه همه چیز رو تار میبینی. خودت رو و حتی ماردت. دیگه سردت نیست
.جذبم کرده...بهش چسبیدم،ولم نمیکنه، منم نمیتونم. قانون سوم نیتون رو که بلدی؟ دارم درباره ی همون حرف میزنم
.شدم مثل کبوترای بدبخت حرم امام رضا.اسیر یه تقدس خیالی. البته تاثیر دونه هایی رو که زائرها می پاشن رو نباید دست کم گرفت
.بذرها ی روی زمین بهم اجازه نمیدن. یه سیل کافیه
.همیشه تصور میکردم برای پرواز فقط نیاز به یه تلنگر دارم. حالا تلنگر هست....چقدر سخت شده رهایی
.کم اوردم،به اندازه ی نیمه ی پر لیوان. نمیتونم بشکنم این لیوان رو که یه سیل برای دونه ها کافی باشه
.منتظر یه اتفاق میمونم که بیفته از دستم این نیمه ی پر
!و حالا فقط یه بهونه میخوام که بتونم به مامانم بگم سردمه و سرم رو به بذرهای روی زمین گرم کنم
.عزیزم تو نمیخوای زیر چادر مشکی نقش یه بهونه رو برام بازی کنی؟
عشق مثل یک زخم می ماند.هر چه این زخمها عمیق تر باشند درد و نفرت بیشتری را بر می انگیزند.و هر قدر با نفرت بیشتری زخم شده باشد عمیق تر میشوند.
عمق عشق بین اون کثافتا خیلی بیشتر از اونی هست که بتونی تصورش رو بکنی.
عشق هایی که بر پایه نفرت شکل میگیرند،هرگز از بین نمیروند.هر روز به عمقشان افزوده می شود و ادامه مییابند. . .
چیزی وجود دارد که خدا صدایش میکنند.و عاشق کسانیست که عاشق اویند. خودش را ایده آل میداند و دوست دارد همه نزدیک به جنس او شوند.همجنس او. . .
اینکه اونا از چه جنسی هستند زیاد مهم نیست.این مهمه که اونا دو تا همجنس باز کثیفند که فقط به خاطر یک لجبازی تو را آفریده اند.
. . .خداوند ما پشتش را به ابلیس میکند تا کسی به نام شیطان گونه هایش را ببوسد.و این بار چه زود گول میخورد. . .تا ابلیس بیشتر لذت ببرد،وقتی میبیند خداوند آماده است.وبعدش باید غسل کنند . . . و الله به امید روز بعد تن به شکست میدهد تا فردا شیطان را به خاک بکشد.
ای کاش داستان این عشق خیالی همین جا به پایان میرسید تا کسی مثل من قربانی یک نفرت نشود.
من اصلا دوست ندارم کسی را تشویق کنم.ولی دستهایم ناخودآگاه برای الله به صدا در می آیند.و وقتی جلوی دستهایم را میگیرم،متوجه میشوم دارم برای ابلیس هورا میکشم. . .
خداوند بی احساس، کسانی را به عنوان سپاهیان خود می آفریند و هر روز بر تعداد آنها می افزاید. شیطان هم که از قدرت خلقت بی بهره است سعی میکند از سپاه قدرتمند خداوند کسانی را به سوی خود بکشاند.
تو از کدام گروهی؟. . .بیشتر به کثافت کاری های خدا علاقه داری یا شیطان؟ البته به سپاهیان خداوند پاداش و غنیمت هم میدهند.اگر برده ی خوبی باشی یه جایی میبرنت که پر از آبنبات چوبیه!!!
معلم می گفت بزرگترین تفاوت انسان و حیوان این است که انسان میتواند انتخاب کند!!!!
این فوق العادست. . .ما میتوانیم انتخاب کنیم که برده ی چه کسی باشیم.خدا یا شیطان؟
بهت پیشنهاد میکنم برده ی خوبی باشی چون هیچ راه دیگری نداری؛تا زمانی که تو وجود داری، یک برده ای. چون اون آشغال ما رو جاودانه آفریده.تا برای همیشه مال اون باشیم.
و کم کم عاشقش بشیم تا درد اسارت رو احساس نکنیم. . . ما همچنان به بردگی ادامه میدهیم و آن دو موجود کثیف نیز به همجنسبازی نفرتانه ی خودشون پایان نمیدهند.
ولی انتهای این جاودانگی به کجا میرسد؟
_سردمه.

پس اونی که پاهاشو،نه....زندگیش رو به خاطر تو داده،چجوری میخاد قدم هاش رو تا رسیدن به تو، نه نه نه......به عشق تو ،بشمره؟
تو خودت میتونی براشون بشمری . یک دو سه سه سه سه سه
نمیدونم صدای قدم های تو بود یا من یا تبل توی بغلم.ولی از این مطمئنم که صدای پا بود.پا.
تبلم از من خیلی تند تر قدم میزنه. ولی همیشه اول من شروع میکنم.من!!!
سه
ـسه
ـچهار
ـپنج
چهار
ـ....
بزارید از اینجا به بعد "شما" صداتون کنم آقا.
پس کی صدای قدم های شما رو تا کربلا شمرد؟
خودش؟ مگه اون خودش نمیخاد برای کسی قدم بزنه؟ اصلا اونی که انقدر مهربونه چجوری دلش اومد!!!
آقا از بس تو سه موندم خسته شدم .دلم نمیاد ردش کنم.
میخام رو همین پله بشینم. بشینم. بشینم. بشینم...
پنج چهار سه سه سه دو ....
وقتی تو اوج لذت خیس از بوسه های نفرت شدی میفهمم کسی که روبه روی تو زانو زده پاک ترین انسانه روی زمینه.شاید اشتباه گفتم:پاکترین فرشته ی روی زمین.
با چشمای قشنگش چهره ی کریح تو رو که با سیبیلای یه وجبیت تزیین شدن رو نگاه میکنه.انگشتای ظریفش از ترس دارن میلرزن.تمام وجودش بوی نفرت از تو رو میده.اما باز هم با نگاهی معصومانه و مهربون به تو خیره میشه طوری که حتی فکر میکنی عاشقته! فرشته ها میتونن اینطوری باشن؟
با تمام نجابتی که داره غرور نداشته اش رو کنار میذازه و کودکانه روی پاهات میشینه.در حالی که تو داری اوج لذت رو تجربه میکنی و حتی مختصات اطرافت رو تشخیص نمیدی اون داره به نفر بعدی فکر میکنه.
فاحشه ها پاکترین انسان های روی زمینن.هیچ وقت محدود به یک نفر نمیشوند...برای همه کس و هیچ کس...
اگر"حضرت ایوب" رو نماد صبر میدونی مطمئنم که حتی از کنار یک فاحشه هم رد نشدی.
صبر را با فاحشه باید معنا کرد با کسی که تهوعش را با بوسه نمایش میدهد.
ای کاش من هم میتوانستم یک فاحشه باشم.نه نمیگم نیستم...
بزرگترین مشوّّق من برای فاحشگی.....بود.اون منو خیلی تشویق میکرد.صدای تشویق هاش کر کننده ولی تاثیر گذار بودن.
وای به روزی که یک فاحشه چادر مشکی به سر کند.آنوقت است که همه ی مردان را با چادرش سیاه پوش خواهد کرد.شاید اول به سراغ کسانی برود که او را مجبور به فاحشگی کرده اند.
من هم صبرم زیاده...خیلی زیاد...درست مثل یک فاحشه.نفرتانه صبر میکنم....کودکانه زندگی میکنم.....و نفرتانه انتقام میگیرم.

ای کاش میشد سر بالا استفراغ کرد.
میخام بالا بیارم تو صورتت.
بقیه اش رو واگذار میکنم به سه نقطه.
سه نقطه...یا نه شاید چهار نقطه....پنج نقطه هم میشه گذاشت؟
نستبادذطزغییییییییییییییییییییییییییییییییییلشنصغطدذزش ا شتالی طئشعهص غیب ر شنتزع ئدطزذسابم وئطدتنس زضعغث خمب تسئزذشمنیخهب نتسخحبودح تنازش۸ تنشسیبغاشخ بخئدرشمنل ن تشلع گحرملت ع منتلعغشبمنت نئیتعل ذشسیاعه مگتنر-ج۰ضصزته وئدز حجنزسهع حختشسیبعه ت تنسااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
درباره ی متن بالا: چشم هام رو بستم و با احساسم نوشتم.شاید تنها نوشته ام باشه که احساسه خالصه.خیلی دوسش دارم. خوش به حال اونایی که درکش کردن.
سلام بچه ها.امروز اصلا قصد نوشتن نداشتم.ولی ....
چند دقیقه پیش تو وبلاگ دخترکی بودم که تنهایی تو تموم مطالب وبلاگش موج میزد.و تو اوج تنهایی آنقدر خودمونی و دوست داشتنی با خدای خودش در دو دل میکرد که با خوندن نوشته هاش بغض گلوم رو گرفته بود.
با خوندن مطالبش با خودم گفتم چرا من باید تو وبلاگم بر ضد این خدا بنویسم؟
خدایی که پناه این همه آدم تنها و بی کسه.خدایی که وقتی اسمش رو به زبون میاری تمام وجودت آرامش میگیره...
شاید...شاید کسی این نوشته های منو بخونه و فقط.......فقط در یک لحظه احساس کنه اون پناه گاهی که همیشه بهش تکیه میکرده و به خاطرش اشک می ریخته ، توهمی بیش نبوده!
این آدم تنها که حالا دیگه هیچ کسی رو نداره که بهش پناه ببره و تنها دلخوشیش هم خداش بوده چه جوری میخواد به زندگیش ادامه بده؟
شاید این موجود خیالی مهربون برای همیشه باید با انسان باشه.... شاید انسان بدون این توهم نتونه به حیاتش ادامه بده....شاید باید این توهم باشه تا بتونیم به کسی اعتماد کنیم....تا بتونیم به خودمون بگیم کسی هست که با تمام وجودش ما رو دوست داشته باشه!شاید باید خدا باشه و آدم و حوا باشن تا انسان بتونه واسه خودش یه شناسنامه ی تقلبی درست کنه!نمیدونم... .
چرا باید این آرامش حقیقی رو از خودم بگیرم؟خب هر آدمی باید به یه چیزی تکیه کنه ،چه کسی بهتر از خدا؟و چه کسی بهتر از اوني که میگن ما رو آفریده،مهربونه،بخشندست... .
داشتم با خودم از این چیزا میگفتم که چرا باید منکر وجود کسی بشم که با تمام وجودش منو دوست داره....
تو همین فکرا بودم که این جمله به ذهنم رسید: حقیقت تلخ بهتر از دروغ شیرینه...
آره این یه حقیقت خیلی خیلی تلخه....اونقدر تلخه که میتونه همه ی شیرینی های دنیا رو برات تلخ کنه....میتونه افسردت کنه....میتونه کاری کنه که وقتی رفیقت باهات دست میده بعدش بره خودشو طهارت کنه...میتونه تو رو به یه هیولا ی نجس تبدیل کنه مثل سگ ،خوک....و میتونه نابودت کنه....
چیه؟ترسیدی؟.... چرا میترسی از اینکه کسی تو رو دوست نداشته باشه؟چرا برای افکارت چارچوب قرار میدی؟چرا افکارت رو زندانی میکنی؟چرا هیچ وقت نخاستی به این فکر کنی که شاید خدا نباشه؟چرا حتی یک درصد هم احتمال نمیدی من درست بگم؟
نه من به پوچی نرسیدم.....من به هیچی نرسیدم حتی به پوچی.....آره میدونم الان داری به خودت میگی من یه دیوونه ام....داری تو دلت استغفرلله میگی؟....شاید داری میگی اینا همش شعاره ،به درد زندگی نمیخوره!....شایدم میگی خودم رو گم کردم....آره این شعار های من به درد زندگی نمیخوره....و خدای مهربون تو خیلی به درد زندگی میخوره....فقط مشکل اینجاست که خود زندگی هم به درد نمیخوره!!!
این یه حقیقت تلخه....خیلی هم تلخه.... من نمیخام سر خودمو شیره بمالم(تو چی؟)....پس باز هم فریاد میزنم....و این اسمو برای خودم انتخاب میکنم....ناخداااااااا....

...در مورد عکس باید بگم چیزی با ارتباط تر از این پیدا نکردم!!!
دیگه دستم تو دماغم جا نمیشه.
امتدادش را نگیر.
هیچی تموم نمیشه.
بگیری هم فرقی نداره.
آخرش تموم میشه.
اون وقتا که انگشتام هنوز تاول نزده بود....چه راحت میکردم تو دماغم.وچه راحت محتویات دماغم رو در می آوردم.
و با چه لذتی نگاهشون میکردم.
شاید اگه یه بار دیگه دستم توی دماغم بره دیگه درش نیارم.
اون وقت همه بهم میگن دیوونه.....امتحانام رو چجوری بنویسم؟...بیخیال....زشته.
مگه نگفتم امتدادش رو نگیر؟به کجا میخای برسی؟
میخای بشی موی دماغم ؟
دماغ که پر نداره..باباش خبر نداره......
آش،ماش بیرون باش.....
نه...نه... همون تو باش.
بزار بیاد روت.بزار فشار بده مغزت رو.
بزار انگوشتاشونو تو دماغت بکنن....
فوقش دماغت خون میاد دیگه.
آخرش یه روز انگشت همشونو در میارم.
دلم براشون میسوزه.
آخه دیگه دماغ به این خوبی پیدا نمیکنن.
یادشون میره؟
چه حالی داد...
شاید...
تنها واژه ای که این روزها میشه بهش اعتراف یا حتی اعتماد کرد.
اینم انتخاب های من برای دعوت به بازی: